تماس تلفنی پاسخگو نیستیم. | شماره واتساپ: 09195661842
تماس تلفنی پاسخگو نیستیم. | شماره واتساپ: 09195661842

شیشه عمر دیو! چرا عمر دیو تو شیشه‌ست؟

شیشه عمر دیو! چرا عمر دیو تو شیشه‌ست؟

چند وقت پیش، برای پهلوان بطری بازار سوال شد که چرا عمر دیوها درون شیشه‌ست. شیشه عمر دیو. هی فکر کرد، هی گشت، به چیز خاصی نرسید. پا شد رفت پیش بی شاخ و دم. چون به هر حال اونا هم یه جور دیو و غول بی شاخ و دمی هستن واسه خودشون. اونا هم گفتن نمیدونم! امّا یه حدسایی داریم. متن زیر هم از زبون اونهاست.

شیشه عمر دیو

دیو کیه؟

دیوها موجودات عجیبی­‌اند. جدا از این که خیلی کارهای عجیب و غریب میکنن، زندگی خیلی پر پیچ­ و ­خمی هم داشتن. راستش رو بخواید دیوها از اولش دیو نبودند. اون­ها خدا بودند. یه خدای خیلی قدرتمند که مردم به درگاه‌شون نیایش می­کردند، ازشون حاجت می­خواستند و حتی براشون قربانی می­کردند. اما از اونجایی که دَر همیشه روی یه پاشنه نمی­چرخه، دیوها می­شن نماد اهریمن و به زور و اجبار رانده می­شن توی چاه­‌های تاریکی که بَدبو هم هست. از اون روز به بعد دیوها میشن دشمن آدم­‌ها و سعی می­کنن مردم رو اذیت کنند. دیوها ویژگی­های جالب دارند مثلاً، اون­ها برعکس رفتار می­کنند. حتماً رفتارهای دیبی توی مجموعۀ کلاه قرمزی رو یادتون هست، دیوهای توی قصه­‌ها، شبیه دیبی توی کلاه قرمزی برعکس‌­اند. اگه بهشون بگی من رو توی بیابون پَرت کن، پَرتابت می­کنند توی دریا. ویژگی منحصربه فرد دیگۀ دیوها اینه که خنگ­ هستن. اگه ساده‌­ترین چیزا رو هم بهشون بگی نمیتونن از پَسش بربیان. خلاصه این­که نمیتونن جلوتر از نوک دماغشون رو ببینند.

شیشه عمر دیو

حالا فکر کن به یه همچین موجود خنگی بگی برو از عمرت محافظت کن و نذار آدما اذیتت کنن. تو یه چنین شرایطی دیوها میرن یه شیشه پیدا میکنن و عمرشون رو میریزن اون تو. میشه شیشه عمر دیو. یکی نیست بهشون بگه آخه دیو حسابی این چه کاریه؟ نمیگی یه وقتی یه بنی بشری میزنه به سرش هفت طبقه میره زیر زمین شیشۀ عمرت رو پیدا میکنه؟ بعدش هم میزنه شیشه عمر دیو رو میشکونه.

حالا اصلاً این حرفا رو ولش کن. بالاخره اینم یه راهشه دیگه. اما تا حالا به عبارت “شیشۀ عمر دیو” دقت کردی؟ چرا عمر دیوها تو شیشه است؟ ببین من دقیقاً نمیدونم چرا عمر دیوا تو شیشه است اما چند تا حدس دارم:

  1. شنیدی به کسی که بچه در شکم داره، میگن بار شیشه داره؟ خب این یعنی، زندگی بچه­‌اش مثل شیشه شکننده‌ست. هر لحظه ممکنه اتفاقی پیش بیاد و بچه رو از دست بدیم. همون طوری که شیشه به راحتی میشکنه.
  2. اگه عمر یکی تو شیشه باشه یعنی، عمر محدوده. حالا اون شیشه هر چقدر هم بزرگ باشه. امّا خب بالاخره یه شیشه است و در نتیجه محدوده. پس شاید یکی از دلایلی که عمر دیوها توی شیشه است برای اینه که دیوها عمرشون محدوده. برای همینه که آدم­‌ها میتونن برن دیوها رو بکشن. اگه عمر دیوها محدود نبود، دیوها هیچ­وقت نمی‌­مردن.
  3. بریم سراغ فرض سوم، شنیدی، میگن خونم رو توی شیشه کردی! خب این یعنی، اذیتم کردی. خیلییییییییییییی اذیتم کردی. اگه عمر رو مترادف با خون بگیریم وقتی خون دیوها تو شیشه است یعنی، ما داریم خیلیییییییییییییییییی دیوها رو اذیت میکنیم. از قرار معلوم پُر بی­راه هم نیست. وقتی یهو راه میوفتیم میریم تو چاهشون و شیشۀ عمرشون رو میشکنیم یعنی، داریم اذیتشون می­کنیم دیگه. نه؟ شما این طوری فکر نمی­کنید؟ 

دیوهای عزیز! ببینید من یه پیشنهاد بهتر دارم. الان یه چیزایی اومده بهش میگن پِت. بیا برو عمرت رو بریز تو اونا هم ارزون‌تره هم مقاومتش بیشتره حداقل این که دیگه به راحتی شکسته نمیشه.

افسانه ملک جمشید و دیبِ سیب دزد

یکی از افسانه‌های ایرانی که داخلش از شیشه عمر دیو صحبت میشه، افسانه ملک جمشید و دیبِ سیب دزده که در ادامه براتون میگیم.

یه پادشاهی بود، سه تا پسر داشت: ملک جمشید، ملک محمود و ملک ابراهیم. توی باغ این پادشاه یه درخت سیبی بود سالی سه تا سیب می‌داد امّا همین که پاییز می‌شد، سیبا رنگ مینداخت، نصفه‌های شب یه دیبی از آسمون می‌آمد، تنوره می‌کشید، سیب‌ها رو می‌چید و می‌برد.

پادشاه، پسرِ بزرگش رو که ملک ابراهیم بود صدا کرد، گفت: “امشب میری توی باغ کشیک می‌کشی، همچین که دیب میاد سیبو ببره، شمشیرو می‌کِشی، دَسِّشو میندازی.” ملک ابراهیم تعظیم کرد، از خدمت شاه مرخص شد، اومد پای درخت سیب، تا نصفه‌های شب کشیش داد. امّا دمدمه‌های صبح از شدت بی‌خوابی پاش سُس شد، افتاد روی زمین، خوابش برد. صبح که آفتاب طلوع کرد از خواب پاشد، دید دیب اومده سیب اوّلو کنده و برده. از خجالت دیگه نتونست پیش پادشاه بره. یه سر رفت تو عمارت خودش.

پادشاه پسر دویم، ملک محمودو خواس، گفت: “برادرت که نتونست سیب اوّلو برا من بیاره، تو امشب برو نذار سیب دویمو دیب ببره.” ملک محمود تعظیم کرد، رفت توی باغ، پای درخت سیب. تا نصفه‌های شب قدم می‌زد اما نزدیکی‌های صبح صبح از بی‌خوابی غش کردُ افتاد روی زمینُ دیبه اومدُ بی‌دردسر سیب دویمو کند و برد.

شاه خیلی اوقاتش تلخ شد. پسر سیمو که اسمش ملک جمشید بود احضار کرد، گفت: “برو امشب کشیک بدهُ این سیب سیمو نذار ریب ببره.” ملک جمشید اطاعت کرد، رفت پای درخت مشغول قدم زدن شد. نصفه‌های شب دید چشمش از بی‌خوابی می‌سوزه. فوری خنجرشو کشید شست دست راستشو انداخت، روش فلفل نمک پاشید، بنا کرد قدم زدن. از سوز درد خوابش نبرد. نزدیک سحر یه باد تندی اومد. وسط اون باد، دیب سیاه تنوره کشید، اومد طرف درخت که سیب آخرو بچینه. ملک جمشید شمشیرشو از غلاف درآورد، زد دست دیبو از پنجه انداخت. دیب ناله‌کنون، دست خالی با پنجه زخمی رو به آسمون رفت. همین که آفتاب طلوع کرد، ملک جمشید تو یه سینی طلا شست خودشو با پنجه دیبو با سیب سرخ گذاشت و فرستاد برا شاه.

شاه خیلی خوشحال شد. حکم کرد شهرو آیین بستن، نقاره‌خونه‌ها رو کوبیدند، جارچیا جار زدند که بعد از چندین سال ملک جمشید تونسه سیب سرخو برای پدرش بیاره. پدرشم اونو ولیعهد خودش کرده.

چند روز از این مقدمه گذشت. سه برادرا رفتند شکار. خیلی از شهر دور شدند. رسیدند به سر یه چاهی. خیلی تشنشون بود، گفتند: “بیاین یک کدوم از ما کمرمون طناب ببندیم بریم ته چاه، ببینیم آب داره، بدیم بالا.” اول طناب بستند کمر ملک ابراهیم، کردنش تو چاه. وسط چاه که رسید فریاد زد: “سوختم، سوختم.” کشیدنش بالا. اون وِق طنابو بستند کمر ملک محمود. اونم وسط چاه رسید، فریاد زد: “سوختم، سوختم.” کشیدنش بالا. اون وق هر دو تایی‌شون به ملک جمشید گفتند: “برادر تو ولیعهد پادشاه هستی، برای شاه سیب سرخ آوردی، پنجه دیبو انداختی، تو بیا برو تو چاه.” کمرشو بستند، رفت تو چاه. هرچه داد زد سوختم، سوختم، اعتنا نکردند. ملک محمود به برادرش ملک ابراهیم گفت: “طنابو بِبُر، این مادربه‌خطا رو بنداز ته چاه تا از شرش راحت بشیم.” خلاصه طنابو بریدند، ملک جمشید افتاد ته چاه.

دو تا برادرا دروغی یَخَشونو پاره کردند، خاک سرشون ریختند، رفتند پیش پدرشون، گفتند: “ای اعلی حضرت، ملک جمشیدو توی صحرا گم کردیم، نمی‌دونیم شیر پارش کرد، گرگ خوردش، چه به سرش اومد، هیچ خبر نداریم.” پادشاه زار زار از فراق ملک جمشید گریه کرد. فرمون داد همه شهرو سیاه‌پوش کنند.

حالا دو کلمه از ملک جمشید بشنو: همچین که افتاد ته چاه، دید یه دیب سیاهی با پنجه بریده توی چاه دراز افتاده، سرش تو دومن یه دختریس مثل پنجه آفتاب. دختر تا چشمش به ملک جمشید افتاد، گفت: “ای آدمیزاد بیچاره، چطور شد که تو توی چاه دیبا افتادی؟ من دختر پادشاه هندم، این دیب هفت ساله منو دزدیده، توی این چاه آورده اسیر کرده. هفت شبانه‌روز می‌خوابه، هفت شبانه‌روز بیداره. چند شب پیشتر رفته باغ پادشاه چین و ماچین سیب بیاره، انداختند پنجه‌شو بریدند. اگه بیدار بشه تو رو ببینه، تیکه بزرگت قد گوشِت خواهد شد.” ملک جمشید گفت: “ای دختر، خبر نداری که من پسر پادشاه چین و ماچینم، من همون کسی هستم که پنجه دیبو انداختم. حالا بگو ببینم چند روز به بیداری این دیب مونده؟” دختر گفت: “امروز روز پنجمه که به خواب رفته، دو روز دیگه بیدار میشه. تو این دو روزه میتونی بری توی این عمارت‌های پشت چاه قایم بشی.” دختر دست کرد از زیر پای دیب یه کلید آهنی درآورد، داد به ملک جمشید، گفت: “این کلیدو بگیر، هفت قدم رو به قبله برو، قدم هفتم بگو: یا سلطانِ پیغمبر! دریچه‌ای جلو چشمت هس، درو وا میکنی، میری تو حیاط. هرچه دلت بخواد برات آماده‌س.”

ملک جمشید همین کارو کرد، وارد حیاط شد، دید چند دس اتاق فرش کرده، سفره‌ها چیده، رخت‌خوابا انداخته، غذاها آماده، پرنده هم پر نمیزنه. ملک جمشید که خیلی تشنه و گرسنه و خسته بود، خوراک مفصلی خورد، رف تو یکی از این رخت‌خوابا بیست و چهار ساعت تموم خوابید. یه دفعه یادش اومد که فردا دیب سیاه از خواب پا میشه، مثل جرقه ز جا جست، اومد سمت دختر، گفت: “ای دختر، الان که دیب ازخواب پا شه جون منو تموم کنه، به دادم برس.” دختر گفت: “برگرد برو توی همون حیاطی که بودی، درو به روی خودت ببند، پشت در گوش به زنگ باش، ببین چطور میشه.” ملک جمشید اطاعت کرد.

صبح روز هفتم دیب سیاه یه غرشی کشید و سرشو از دامن دختر بلند کرد. تا چشمش واشد، گفت: “ای پتیاره، بوی آدمیزاد میاد، بگو ببینم آدمیزادو کجا قایم کردی؟” دختر گفت: “از اون روزی که پنجه تو رو بریدند حواست پرت شده، هیچ فکر نمیکنی از این جا تا سرزمین آدمیزاد یه سال راهه.” دیب که خیلی دختر پادشاه هندو دوست داشت حرفشو قبول کرد. گفت: “راست میگی، من حواسم پرته، اما الان میرم به جزیره سرندیب به برادرم یه سری بزنم، احوالی بپرسم، برای تو یه شاه نارگیل تازه میارم.” دیب این حرفا رو زد، مثل یه لوله دودی از چاه بالا رفت، دختر که این رو دید، رفت طرف عمارت، به ملک جمشید مژده داد که تا سه روز دیگه دیب برنمیگرده، اینا با هم می‌تونند خوش باشند. سه روز و سه شب ملک جمشید و دختر با هم خوش بودند.

روز سیم ملک جمشید گفت: “ای دختر، امروز دیب برمیگرده، تو اگه میخوای ما از شرّ این دیب راحت بشیم تو ازش بپرس شیشه عمرت کجاس؟ اگه ما شیشه عمرشو پیدا کنیم دیگه هیچ غصه نداریم.”دختر گفت: “من این حرفو میزنم اما میترسم دیب برگمون بشه جون منو تلف کنه.” ملک جمشید گفت: “نترس، چون دیب خیلی تو رو دوس داره هرگز همچی کاری نمیکنه.”

صبح روز سیم هوا تیره و تار شد، باد و بارون سختی اومد. وسط باد و بارون دیب سیاه با یه شاخ نارگیل تازه از جزیره سرندیب برگشت، اومد. دختر از جا جست، رو پاهای دیب افتاد، دروغی گفت: “ای عزیزم، من از غصه تو داشتم می‌مردم، چه خوب شد اومدی. کجا بودی؟ دلم واست تنگ شده بود.” دیب از این حرفا خوشش اومد، سرشو گذاشت تو دتمن دختر، گفت: “حالا یه خورده سرمو بجور، برام قصه بگو تا خستگیم در بره.” دختر همینطور که قصه میگفت و سر دیبو می‌جست، یواشکی گفت: “ای عزیزم، ای عمرم، ای قربونت برم، یه خواهشی دارم، اگه بگم بدن نیاد.” دیب گفت: “هرچه دلت میخواد بگو، جون آدم، شیر مرغ برات حاضر میکنم. من در تموم زندگی غیر از تو دلخوشی ندارم.” دختر گفت: “راسشو بگو ببینم، شیشه عمر دیو کجاست؟” دیب تا این حرفو شنید، سرشو ورداشت، یه کشیده محکمی به صورت دختر زد گفت: “ای پتیاره، این حرفو کی بهت یاد داد؟” دختر از درد بیهوش شد، اون طرف افتاد. دیب دلش به حال دختر سوخت، فوتی به صورتش دمید، بلندش کرد، گفت: “اگه توبه می‌کنی دیگه از این حرفا نزنی کاری بهت ندارم، اگه نه توی همین چاه سرتو از تنت جدا میکنم.” دختر که به هوش اومد، بنا کرد گریه کردن، گفت: “پس معلوم میشه تو منو دوست نداشتی، این حرفا همه دروغ بود، اگه نه چرا این خواهش کوچولوی منو قبول نمیکنی؟” دیب گفت: “ای دختر حیاکم (بی‌حیا) تو میخوای چه کنی شیشه عمر دیو رو بدونی؟” دختر گفت: “من که از پدر و مادرم دورم، دستم از همه جا کوتاس، تا زنده‌ام کنیز توام، چرا از من این یه خواهشو مضایقه میکنی؟” دیب که این حرفا رو شنید دلش به حال دختر سوخت، گفت: “ای دختر، این حرفی که بهت میزنم مبادا به آدمیزاد بگی.” دختر گفت: “ای عزیزم، آخه تو این چاه آدمیزاد کجا بود که من این حرفو بهش بزنم؟” دیب گفت:”زیر پای من یه دریچه سنگیس، باید اون سنگو بلند کنند، هفت پله پایین برند، برسند به یه در آهنی. یه غلام سیاهی دم اون در وایساده، به غلام سیاه بگند: خضر پیغمبر کارت داره، غلام عقب میره، در وامیشه. میرند توی حوضخونه. کنار اون حوض یه دس کفتر سفید دارن آب میخورن. میون کفترا یه کفتریس که پای چپش میلنگه. اگه اون کفترو بگیرند، سرشو ببرند، شیشه عمر دیو توی اون سنگدونه.” دختر از خوشحالی دست انداخت گردن دیب، هفت جای صورتشو بوسید، گفت: “ای عزیزم، دیگه تا زنده‌ام کنیز تو هستم.” دیب گفت: “حالا به من دل میدی، حالا راضی میشی با من عروسی بکنی؟” دختر گفت: “البته البته، امّا تو حالا خسته‌ای، از راه اومدی، فردا پس‌فردا نوبت خوابته. این هفت روزو بخواب، سرت تو دامن من باشه، وقتی از خواب بیدار شدیما زن و شوهر می‌شیم.” دیب خیلی خوشحال شد چون تا اون وقت دختر همچی قولی بهش نداده بود.

دیب این دو روزه که بیدار بود، هر روز میرفت بیرون شاخ‌های مروارید، الماس جواهر برای دختر می‍آورد که دلش خوش بشه بعد از یه هفته عروسی کنه. خلاصه، سر هفته وقت خواب دیب رسید. سرشو گذاشت روی زانوی دختر. صدای خرنِشِ دیب بلند شد. دختر خاطرجمع شد که دیب خواب رفته، ملک جمشیدو صدا کرد، تموم نشونه‌ها رو بهش داد. ملک جمشیدم مطابق همون نشونی شیشه عمر دیبو از سنگدون کفتر لنگ بیرون آورد.

روز آخر هفتهُ که شبش دیب از خواب پا میشد، ملک جمشید آهسته آهسته اومد تا پایین پای دیب وایساد، خنجرشو از کمر کشید، فرو کرد به پای دیب. دیب گفت: “دختر این مگشو بزن!” دختر اعتنا نکرد. ملک جمشید دوباره خنجرو فرو کرد به کف پای دیب. دیب سراسیمه از جا جست، گفت: “ای پتیاره نگفتم بوی آدمیزاد میاد؟ الان شکم هر دوتونو پاره میکنم.” ملک جمشید دست کرد توی بغل، شیشه عمر دیبو نشون داد، گفت: “ای عفریت تکون نخور که الان کارت رو میسازم!” دیب تا چشمش به شیشه عمرش افتاد، بنای التماسو گذاشت که شیشه عمرمو به من پس بدین. هفت سرداب پر از جواهر به شما میدم، هر دوتونو آزاد میکنم. ملک جمشید خندید، گفت: “ای عفریت عمرت به آخر رسیده، الان شیشه عمرتو به سنگ میزنم تا دنیا از شرّت راحت بشه.” دیب بنا کرد گریه کردن، التماس کردن. ملک جمشید اعتنا نکرد، دستش رو تا بالای سرش بلند کرد، هفت مرتبه سلیمان پیغمبر رو به یاد آورد، شیشه عمر دیبو به زمین کوبید که یه مرتبه رع و برق بلند شد، هوا گرفت، بارون تندی توی چاه سرازیر شد. ملک جمشید و دختر از ترسشون بیهوش شدند.

همین که به هوش اومدند، دیدند دیب یه کپه خاکستر شده، غلام سیاه براشون وایساده، میگه: “از حالا تا زنده‌ام مطیع شما هستم.” ملک جمشید گفت: “الان منو با لباس مبدل ببر مملکت پدرم.” دختر بنا کرد گریه زاری کردن. ملک جمشید گفت: “تو رم میبرم اما باید با لباس مبدل بیای.” غلام سیاه ملک جمشیدو گذاشت رو دوشش، مثل باد پرید، هر دو رو آورد دم دروازه پایتخت پدرِ ملک جمشید.

موقعی رسیدن که پادشاه توی سراپرده نشسته بود و اسب‌دوونی را تماشا میکرد. ملک جمشید دید دو تا برادرش سوار بر دو تا اسب سفید عربی شدن میخوان بیان تو میدون اسب‌دوونی و اسب بتازونن. ملک جمشید به غلام سیاه گفت: “همین حالا یه اسب عربی برا من میاری که از همه این اسبا جلو برونه!” غلام سیاه فوری یه اسب عربی با زین و بَلگ جواهرنشون حاضر کرد. ملک جمشید جَس روی پشت اسب، به غلام سیاه گفت: مواظب باش برادرام از من جلو نزنن.” غلام سیاه گفت: “اطاعت میشه.”

دور اول و دور دوم و دور سوم ملک جمشید از همه جلو زد. پادشاه از توی سراپرده بیرون اومد، گفت: “این جوون بیباکو بیارین ببینم کیه که از پسرای من جلو زده!” ملک جمشیدو بردند حضور پادشاه. اول پسرشو نشناخ، به فقیره گفت: “تو پسر کیستی؟” ملک جمشید گفت: “قربانت گردم، من ملک جمشیدم.” پادشاه تا اسم ملک جمشیدو شنید یه نعره‌ای زد و بیهوش شد. وقتی که به هوش اومد، گفت: “نشونی داری؟” ملک جمشید فوری انگشتر پدرشو درآورد نشون داد و سرگذشت خودشو از سر تا ته گفت.

پادشاه حکم کرد چشم دو تا برادرای ملک جمشیدو که این طور خیانت کرده بودن دربیارن. اما ملک جمشید به خاک افتاد و میونجی شد که پادشاه از تقصیر برادراش بگذره. پادشاه هم از سر تقصیرشون گذش. اون وقت ملک جمشید به غلام سیاه گفت که تموم جواهرات و مال و اموال دیبو از چاه بیاره. غلام به یه چشم به هم زدن همه رو آورد و به حکم پادشاه هفت شبانه روز شهرو آیین بسّن. دختر پادشاه هندو که توی چاه دیب سیاه بود عقد کردن دادن به ملک جمشید. ملک جمشیدم غلام سیاه رو آزاد کرد که بره اونا رو دعا کنه.

بالا رفتیم آرد بود، پایین اومدیم خمیر بود، قصه ما همین بود.

منابع عکس و متن:

  • هوتن کروبه
  • ریخت‌شناسی افسانه‌های جادویی – پگاه خدیش – انتشارات علمی فرهنگی

درباره بطری بازار

اگر برای کسب و کار، کافه، رستوران و محصولات خودتون، نیازی به بطری و جار و ظروف بسته‌بندی داشتین، یه سر به صفحه بازارچه خرید بطری و جار ما بزنین. توی این بازارچه، انواع بطری و جار و ظروف بسته‌بندی میفروشیم.

اگر هم نیاز به طراحی بطری، جار و یا بسته‌بندی و لیبل داشتین، یه سر به صفحه طراحی بطری و جار ما بزنین. براتون طراحی اختصاصی انجام میدیم، یه جوری که همه انگشت به دهن بمونن. خلاصه که در خدمتیم.

راستی! پهلوانان بازار ما رو دیدین؟ توی این صفحه، کسب و کارهای موفق، بسته بندی، بطری و جار این برندها رو معرفی میکنیم. شما هم میتونین یکی از اونها باشین.

دیدگاهتان را بنویسید

شبکه‌های اجتماعی بطری بازار